العلامة المجلسي
448
حياة القلوب ( فارسي )
ليكن نوري بود از أنوار خدا ، پس رسيدند به زمين سرخ ريگستانى كه ريگهاى نرم داشت وسنگريزههايش گويا مرواريد بود ، ناگاه قصرى ديد كه طولش يك فرسخ بود ، ذو القرنين لشكر خود را بر در آن قصر فرود آورد وخود به تنهائى داخل قصر شد ودر آنجا قفس آهنى ديد طولانى كه دو طرفش را بر دو طرف آن قصر تعبيه كرده بودند ، ومرغ سياهى ديد كه بر آن آهن آويخته است در ميان زمين وآسمان كه گويا پرستك بود يا صورت پرستك بود يا شبيه پرستك ، چون صداى پاى ذو القرنين را شنيد گفت : كيستى ؟ فرمود : من ذو القرنينم . آن مرغ گفت : آيا كافى نبود تو را آنچه در عقب خود گذاشتهاى از زمين با اين وسعت كه آمدى تا به در قصر من رسيدى ؟ ذو القرنين را از مشاهدهء اين حال واستماع اين مقال دهشت وخوفي عظيم رو داد ، پس مرغ گفت : مترس ! مرا خبر ده از آنچه مىپرسم . ذو القرنين فرمود : بپرس . پرسيد : آيا بناى آجر وگچ در دنيا بسيار شده است ؟ فرمود : بلى . آن مرغ بر خود لرزيد وبزرگ شد آن قدر كه ثلث آن آهن را پر كرد ، ذو القرنين بسيار ترسيد ، گفت : مترس ومرا خبر ده . فرمود : سؤال كن . پرسيد : آيا سازها در ميان مردم بسيار شده است ؟ فرمود : بلى . پس بر خود لرزيد وبزرگ شد تا دو ثلث آن آهن را پر كرد وخوف ذو القرنين زيادة شد پس گفت : مترس ومرا خبر ده . فرمود : سؤال كن . پرسيد : آيا گواهى ناحق در ميان مردم بسيار شده است در زمين ؟ فرمود : بلى . پس بر خود لرزيد وآن قدر بزرگ شد كه تمام آهن را پر كرد ، پس ذو القرنين مملو شد از بيم وخوف پس گفت : مترس ومرا خبر ده .